خونه ی عشقت
یه روز خاله منا که معلوم بود خیلی دلش برات تنگ شده بغلت کرد، تو هم انگاری دلت تنگ شده بود، برعکس بقیه ی مواقع خیلی قشنگ رفتی بغلش، به خاله چسبیدی که واقعا بعید بود، بعد خاله یه شعر همون موقع برات سرود و گفت : سرت و بذار اینجا بزن به پشت من... این قضیه شده بود یه حالت رمز بین تو و خاله منا، بعدها با اصرارهای خاله مریم بر این امر، با خاله مریم هم این حرکت و اجرا کردی، و اما جدیدا با دایی وحید...


باوجود کلی اسباب بازی خونه ی مامان جون، باز با این قابلمه ها که معلوم نیست از کدوم کابینت در میاری بازی می کنی و کلی تو این خونه ی عشقت بهت خوش می گذره...

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


خونه ی عشقت
